بیا با من زندگی کن
و عشق من باش
و ما شادی های جدیدی را آرزو می کنیم
شن های طلایی،جویبارهای زلال
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
عاشق بودن
تجربه تمامي احساسات بيرون از عشق
و از نو بازگشت به عشق است
عاشق بودن
تحمل رنج و درد
و توانايي غلبه و از ياد بردن اين رنج و درد است.
عاشق بودن
همان است كه بداني ديگري كامل نيست
بتواني بخش هاي نازيبا را ببيني ولي
بر بخش هايي كه دوست مي داري تاكيد كني
و شادمانه هردو را بپذيري.
عاشق بودن
برپا ساختن ستونهاي استوار بربناي احساسات است
ولي جايي نيز براي تغيير بگذار
چون
داشتن احساس يكسان در تمام عمر
جايي براي رشد،تجربه و آموختن نمي گذارد.
عاشق بودن
توانمند بودن در پذيرفتن ايده ها و واقعيت هاي نو است.
دانستن آن است كه ديگري نيز آنچه كه بوده باقي نمي ماند
و تغيير آرام آرام او را دگرگون مي كند.
عاشق بودن
بخشيدن تا سرحد فقر است
والاترين هديه ها بين دوستان
اعتماد است و درك متقابل
اين دو ارمغان عشق اند.
عشق ايثار چيزي بيش از تمامي خود است،
تنها در طلب لبخندي كوچك.
عاشق بودن
ديدن نه تنها با چشم كه با دل است
پرورش بينشي در ژرفاي احساس خود و ديگري است
داشتن دركي نيكو از پيوند ميان دو انسان است.
عاشق بودن
فدا كردن خود به تمامي است
آماده تا بگويي:
)) اینک من
و دوستت دارم بسيار و بسيار!
نداي تمام وجودم))
نه اينكه هر دم به رنگي درآيي و هر روز
نوايي دگر ساز كني تا پذيرفته شوي
بلكه چنان تغيير كني تا نور خوبي ها
ظلمت كمبودهايت را بپوشاند
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنيست
نازنینم!
باز مهربانی چشمهایت،
پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد ؛
باز گرمی دستانت،
روحم را تا دورترین ، لمس یادها برد ؛
نازنینم!
به شب و روز،
به بیقراری امواج ،
به برگ برگ شاخه های درختان ،
به بیقراری بادهای سرگردان!
قسم!
نمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم... نمی توانم!
نمی توانم عطر یاد تو را ، از چهار فصل دلم پاک کنم ...
نمی توانم ! باور کن ، نمی توانم!
نازنینم!
این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟
این همه روز را چگونه به تنهایی دوره کنم؟
این همه شمع را با چه رنگی از امید، روشن نگه دارم؟
این همه فصل را تا به کی، خط بزنم ؛ تا تو بیایی؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم که کلمه ای حتی، از یاد نرود؟
قصه ی این همه دلتنگی را،با کدام قلم ، برایت بنگارم؟
آخر برای تک تک واژه های بی قراری ام،
قلمها را طاقتی نیست!
....
نازنینم!
به اندازه ی تمامی ابرهای دنیا،
دلم گرفته است ...
بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را،
تکرار می کند
بعد از تو،من چگونه،
این آتش نهفته به جان را،
خاموش می کنم؟
این سینه سوز درد نهان را،
بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو؟
- این مباد،
- که بعد از تو نیستم.
بعد از تو آفتاب سیاه است.
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست.
بعد از تو،
در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست.
بعد از من آسمان
- آبی ست.
آبی
مثل همیشه
آبی.
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده،
آسمان را یکسر.
ابر خاکستری بی باران دلگیر است ؛
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!
سخت دلگیرتر است .
شوق بازآمدن سوی توام هست ،
-اما،
تلخی سرد کدورت در تو،
پای پوینده ی راهم بسته؛
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته .
وای ، باران ؛
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست .
از دل من اما ،
-چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای ، باران،
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست .
خواب رؤیای فراموشیهاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ،
سحر نزدیک است"
تنهايي هاي من
جزيره ي من بود
جزيره اي گم شده و كوچك.
در اقيانوسي از آرامش.
و نخل تنها يي سايه ي من.
آفتاب مي پاشيد و آبي دريا مي درخشيد.
شب بود و ستاره و سكوت.
جزيره ي تنهايي من.
تو آمدي.
تو را باد به اين سو راند.
تو موج بودي.
خود گمشده ي آبيهاي بي كران.
پناه آوردي به جزيره ي من.
جاي جاي قدمهايت بر تن جزيره ي تنهايي من تر شد.
و همه ي ستاره هايمان دريايي .
موج بودي
كه ديدارت لحظه ي بازگشت.
امروز تو خاطره اي
شيرين و روشن.
به ياد دارم.
روز رفتنت را.
و نگاه آخر.
تو رفتي و تر شد.
تن خسته ي ساحل تنهايي من.
مجالي براي ماندن نيست.
خواهم رفت.
من هم موجي مي شوم.
همرنگ دريا.
مي تازم بر ساحل هاي تنهايي
تا من هم نوازشگري باشم.
سرشار از تر شدن خاطر تو
خورشید از سینه ی دریا سرزده است و من
در حالی که همه ی بودنم
تمام زندگی کردنم
به یک "نگریستن" مطلق بدل شده است
چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام
و همچون شمع که در "گریستن" خویش قطره قطره می میرد
ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم.
اي عشق غريب ودلسوز
به من بياموز عاشق بودن را
كه عشق است سرآغاز زندگي
مهتاب شب هايم بر من بتاب
كه نور قشنگ تو آرامش شب هاي دلتنگي ام است


